پنج ماهگیت مبارک عشقم
پنج ماهگیت مبارک دخترم

عزیز دل مامان
نگار جونم از این هفته حریره ی بادوم رو واست شروع کردم
یعنی دقییقا از سوم آبان!
مامان جون. و دوستان عزیز گفتن اول باید از حریره شروع کنم و کمکم فرنی و آب گوشت و سوپ ایشالا
عزیز دلم تو به غذا خوردن خیلی شوق نشون میدی ایشالا تا آخر همینجور باشی

نگار جونم،دیشب کلی واست غصه خوردم وگریه کردم عجب شب بدی بود
خواستم برای چکاب پنج ماهگیت ببرمت پیش دکتر که یهو تب کردی 
منم که از قبل تصمیم داشتم ببرمت، رفتیم پیش دکتر انقد اونجا تو مطب گریه کردی ک همه بهمون نگا میکردن،![]()
من و مامان جونت دوتایی از پس تو بر نمیومدیم هر کاری میکردیم ساکت نمیشدی که نمیشدی،دق کردم،همه ی عمرم، با اون گریه های از ته دل تو، تموم شد!


منشی هم مجبور شد بدون نوبت مارو فرستاد داخل،انقد تو مطب گریه کردی که دکترم دیگه ترسیده بود و میگفت این چشه ببرید بیمارستان
من و مامان جونم که از ترس داشتیم سکته میکردیم رفتیم و سوار ماشین شدیم به باباجون گفتیم و رفتیم به طرف بیمارستان،اما مامان جون گفت این بچه فقط از شلوغی مطب ترسیده و ببریمش بیمارستان کلی عکس و آزمایش میگیرن و زنگ زد به دایی من که دکتره!
داییمم با علایمی که بهش دادیم گفت بچه رو بیمارستان نبرید
و چندتا دارو گفت که همون موقع از داروخونه گرفتیم و برگشتیم خونه
تبت 38:7بود قطره استامینوفن و پاشویه کردمت تبت خداروشکر سریع پایین اومد تا صبح من و بابا هادی بالا سرت بیدار بودیم
خداروشکر تبت تا 38بیشتر بالا نرفت
امروزم زیاد.حال نداشتی اما تبت پایین اومده و 36
خدایا همه ی بچه ها رو سالم و سلامت نگه دار


من که دیروز از بدترین روزای عمرم بود


عزیز دلم ایشالا که دیگه هیچوقت مریضی سراغت نیاد 
دخترم خیلی دوستت دارم
تو همه ی دنیای منی.





پنج ماهگیت مبارک عشقم 

