شش ماهگی و نگار
سلام دختر من
ببخش که دیر به دیر میام ماشالا انقد تو فوضولی
که نمیزاری مامان بیاد بنویسه
همش دوس داری در خدمت شما باشیم
اندر احوالات این چند روز گذشته باید عرض کنم که:
دوشنبه به همراه بابایی رفتیم بهداشت و واکسن شما رو زدیم
قربونت برم کلی گریه کردی
اما دیگه تا شش ماه دیگه راحت شدی نفسکم
شبشم یک ذره ای داغ بودی اما خداروشکر تب نکردی
دختر نیم ساله ی من
ماشالا حسابی با شیرین کاریات خودتو تو دل همه جا کردی
وقتی شروع به دد گفتن میکنی دیگه ول کن نیستی
همش دوس داری به تو توجه کنیم
الهی قزبونت بشم چند شب پیش از روروکت افتادی و یکم کنار چشمت زخمی شد
بازم خدار رحم کرد عزیزم که چشمت طوری نشد
کلی اعصابم خورد شد که چرا حواسم بهت نبود 
دیگه اینکه من چند روزی هست به شدت زانو درد و کمر دردم 
از بس که باید فسقل خانومو برای خوابیدن راه ببرم یا رو پام تکون بدم
رفتم دکتر بهم دارو داده دارم میخورم کمی تا قسمتی بهترم خداروشکر
آخ آخ مامان جون از غذا خوردنت بگم که منو داغون کرده

اصلا هیچی نمیخوری از فرنی که بدت میاد سوپم که دو قاشق و دیگه تف میکنی بیرون
مجبورم کردی با اعمال شاقه بهت غذا بدم (سرنگ )
فردا قراره بریم مشهد زیارت امام رضا و خونه خاله ،تا جمعه اونجا هستیم ایشالا که دخمل خوبی باشی
اینم چند تا عکس از نگار جووون


وقتی نگار نشسته خوابش میبره......

اینم کوچولیایی مامان

اینم فسقل های دایی من احمد رضا و ضحی

اینم مهسا دختر عموی شما





شش ماهگی و نگار 



